تبليغاتX
Peace & Friendship

Peace & Friendship

امور انسانی اجتماعی فرهنگی ورزشی

آرزوهای من

خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.
بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم.
هرجا آزردگي است ، ببخشايم . هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . هرجا تاريكي است ، روشنايي و هرجا غم جاري است ، شادي نثاركنم.
الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم .
بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم .
پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه
مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدي مي يابيم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:20  توسط محمد  | 

تله موش و دوستان

موش و دوستان

 موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته‌ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول بازکردن بسته بود. موش لب‌هایش را لیسید و با خود گفت :« کاش یک غذای حسابی باشه  »اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .

 

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد. او به هرکسی که می‌رسید ، می‌گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . » مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد »

 میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت: «آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب می‌دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود»

 

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: «من که تا حالا ندیده‌ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!» او این را گفت و زیر لب خنده‌ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد.

 سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟ در نیمه های همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد  اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: «برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.»

 

مرد مزرعه‌دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می‌کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

 روزها می‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می‌شد. تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می‌گشت و به حیوانان زبان بسته‌ای فکر می‌کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

 نتیجه‌ی اخلاقی: اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی‌ربط نباشد!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10:37  توسط محمد  | 

زندگی درک همین اکنون است

              شب آرامی بود
  می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
  زندگی یعنی چه؟
  مادرم سینی چایی در دست
  گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
  خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
  لب پاشویه نشست
  پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
  شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
  با خودم می گفتم
  زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
  زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
 رود دنیا جاریست
  زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
 وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
 دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
 هیچ!!!
  زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
 شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
 شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
  زندگی درک همین اکنون است
  زندگی شوق رسیدن به همان
 فردایی است، که نخواهد آمد
 تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
 ظرف امروز، پر از بودن توست
 شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
 آخرین فرصت همراهی با، امید است
  زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
  به جا می ماند
  زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
  زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
  زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
  زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
  زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
  زندگی، فهم نفهمیدن هاست
  زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
  تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
 آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
 فرصت بازی این پنجره را دریابیم
  در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
 پرده از ساحت دل برگیریم
 رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
  زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
 وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
  زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
 چای مادر، که مرا گرم نمود
 نان خواهر، که به ماهی ها داد
  زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
  زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت
  زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
 لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست
  من دلم می خواهد
 قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 15:58  توسط محمد  | 

فریدون مشیری«ریشه در خاک»داشت

فریدون مشیری«ریشه در خاک»داشت

فریدون مشیری«ریشه در خاک»داشت
 
قبل از این که این شعر را بخوانید باید داستان گفتن این شعر را بگوییم ؛سالها پیش یکی از دوستان استاد مشیری که قصد داشت با خانواده اش به آمریکا کوچ کند به ایشان نیز پیشنهاد همراهی داد. استاد از دوستش یک شب وقت خواست تا در این باره فکر کند. این شعر جوابی است که استاد به دوستشان گفتند.

 ریشه در خاک
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
 

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت
 

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت
 

 
زندگی
در ۳۰ شهریور ماه سال ۱۳۰۵ در خیابان عین‌الدوله (خیابان ایران فعلی) شهر تهران چشم به جهان گشود. پدر و مادر او هر دو از ادبیات و شعر سررشته داشتند و پدربزرگ مادری او میرزا جوادخان مؤتمن‌الممالک از شاعران روزگار ناصری بود.
مشیری دوره آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت، اما آن را ناتمام رها کرد و به سبب دلبستگی بسیاری که به حرفه روزنامه‌نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی در زمینه خبرنگاری و نویسندگی شد و بیش از سی سال در این حوزه کار کرد.
مشیری سالها عضویت هیات تحریریه مجلات سخن، روشنفکر، سپید و سیاه و چند نشریه دیگر را داشت. از سال ۱۳۲۴ در وزارت پست و تلگراف و تلفن و سپس شرکت مخابرات ایران مشغول به کار بود و در سال ۱۳۵۷ بازنشسته شد.
او در سال ۱۳۳۳ با خانم اقبال اخوان ازدواج کرد و اکنون دو فرزند به نام‌های بابک و بهار از او به یادگار مانده‌است.
مشیری سال‌ها از درد چشم رنج می‌برد و در بامداد روز جمعه ۳ آبان ماه ۱۳۷۹ خورشیدی در بیمارستان تهران کلیلنیک در سن ۷۴ سالگی درگذشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 13:15  توسط محمد  | 

غزل شمارهٔ ۴۵۱

غزل شمارهٔ ۴۵۱

 
حافظ
 

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری                    تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری

آن کس که اوفتاد خدایش گرفت دست                   گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری

در کوی عشق شوکت شاهی نمی‌خرند                 اقرار بندگی کن و اظهار چاکری

ساقی به مژدگانی عیش از درم درآی                    تا یک دم از دلم غم دنیا به دربری

در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست                 آن به کز این گریوه سبکبار بگذری

سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج             درویش و امن خاطر و کنج قلندری

یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است                ای نور دیده صلح به از جنگ و داوری

نیل مراد بر حسب فکر و همت است                       از شاه نذر خیر و ز توفیق یاوری

حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی                     کاین خاک بهتر از عمل کیمیاگری

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 19:49  توسط محمد  | 

گرگ درون

گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر 
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ 
زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست 
اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش 
اى بسا زورآفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر 
هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک 
هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند 
هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید ،گرگ هست 
در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر 
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر 
اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند 
اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند 
این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند 
گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 8:48  توسط محمد  | 

اکثریت نادان و اقلیت خائن

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند ، آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار میپرسد . آن دو ابزار چیست ؟

چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان  و اقلیت خائن .

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 17:56  توسط محمد  | 

یک مسلمان هست آنهم ارمنیست!

یک مسلمان هست آنهم ارمنیست!

واعظی پرسید از فرزند خویش

هیچ دانی  تو مسلمانی به چیست؟ 

 صدق و بی آزاری و خدمت به خلق

هم عبادت هم کلید زندگیست 

گفت زین معیار اندر شهر ما

یک مسلمان هست آنهم ارمنیست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 21:28  توسط محمد  | 

دست به دست هم دهیم به مهر

در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین


همه دینشان مردی و راد بود
کزان کشور آزاد و آباد بود

بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود

از آن روز دشمن به ما چیره گشت
که ما را روان و خردتیره گشت

از آن روز این خانه ویرانه شد
که نام آورش مرد بیگانه شد

بسوزد گرت در آتش جان و تن
به از بندگی کردن و زیستن

اگر مایه زندگی بندگیست

دوصد بار مردن به از زندگیست

( فردوسی )
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 21:2  توسط محمد  | 

دو بیتی

دو بیت شعر از استاد شفیعی کدکنی برای الگو در زندگی :

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

کاسوده میان دشت شب خفته است

دریایم و نیست باکم از طوفان

دریا همه عمر خوابش آشفته است


سبز باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 14:48  توسط محمد  | 

ایران من ایران تو

وقتی تو می گوئی وطن - مصطفی بادکوبه ای

 وقتي تو مي گويي وطن            من خاک بر سر مي کنم

گويي شکست شير را               از موش باور ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن               بر خويش مي لرزد قلم

من نيز رقص مرگ را                با او به دفتر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن           يکباره خشکم مي زند

وان ديده ي مبهوت را              با خون دل تَر مي کنم

بي کوروش و بي تهمتن            با ما چه گويي از وطن

با تخت جمشيد کهن                من عمر را سر مي کنم

وقتي تومي گويي وطن             بوي فلسطين مي دهي

من کي نژاد عشق با                 تازي برابر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن              از چفيه ات خون مي چکد

من ياد قتل نفس با                   الله و اکبر ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن               شهنامه پرپر مي شود

من گريه بر فردوسي                 آن پير دلاور ميکنم

بي نام زرتشت مَهين               ايران و ايراني مبين

من جان فداي آن                     يکتا پيمبر مي کنم

خون اوستا در رگ                    فرهنگ ايران مي دود

من آيه هاي عشق را                مستانه از بر مي کنم

وقتي تو مي گويي وطن              خون است و خشم وخودکشي

من يادي از حمام خون       در تَلِ زَعتَر(اردوگاهي در فلسطين) ميکنم

ايران تو يعني لباس تيره عباسيان       

من رخت روشن بر تن گلگون کشور مي کنم

ايران تو با ياد دين ،                  زن را به زندان مي کشد

من تاج را تقديم آن                  بانوي برتر مي کنم

 ايران تو شهر قصاص و سنگسار و دارهاست

من کيش مهر و عفو را             تقديم داور ميکنم

تاريخ ايران تو را                      شمشير تازي مي ستود

من با عدالتخواهيم                   يادي ز حيدر ميکنم

ايران تو مي ترسد از                بانگ نوايِ ناي و ني

من با سرود عاشقي                  آن را معطر ميکنم

وقتي تو ميگويي وطن               يعني ديار يار و غم

من کي گل"اميد"را                 نشکفته پر پر ميکنم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 15:4  توسط محمد  | 

شعری زیبا از نلسون ماندلا در زندان

Poem from-- Nelson Mandela in prison

 

What inspires us all towards success? What would inspire you? And, more to the point, what would inspire you to win despite all the odds stacked against you ?

 

Poem from-- Nelson Mandela in prison

Out of the night that covers me,

Black as the pit from pole to pole,

I thank whatever gods may be

For my unconquerable soul.

 

In the fell clutch of circumstance

I have not winced nor cried aloud.

Under the bludgeonings of chance

My head is bloody, but unbowed.

 

Beyond this place of wrath and tears

Looms but the Horror of the shade,

And yet the menace of the years

Finds and shall find me unafraid.

 

It matters not how strait the gate,

How charged with punishments the scroll,

I am the master of my fate:

I am the captain of my soul.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 15:57  توسط محمد  | 

شعري زيبا از خانم سیمین بهبهانی

  شعري زيبا از خانم سیمین بهبهانی

در مورد وقایع پس از انقلاب در ایران

قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند


به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند


چپ و مذهب گره خوردند و شیخان 
شبانه جای شاهان را گرفتند


همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند


گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند


به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند


به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند


سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند


یکی نان خواست بردندش به زندان 
از آن بیچاره دندان را گرفتند


یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند


یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند


فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند


بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند


چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند


به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند


نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند


غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند


چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند


به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند


به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند


به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند


به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند


مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند


همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 17:35  توسط محمد  | 

خدا را سپاس

I am Thankful...

I am Thankful...

I can see the beauty all around me.

There are those whose world is always dark

خدا را سپاس

من میتونم تمام زیبایی های پیرامونم را ببینم.

کسانی هستند که دنیا یشان همیشه تاریک و سیاه هست

I am Thankful...

I can walk.

There are those who have never taken their first step.

خدا را سپاس

من میتونم راه برم.

کسانی هستند که هیچوقت نتونسته اند. حتی یک قدم بردارند

I Am Thankful...  

My heart can be broken.

There are those who are so hardened they cannot be touched

خدا را سپاس

که دل رئوف و شکننده ای دارم.

کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمیکنن

I Am Thankful ... 

For the opportunity to help others.

There are those who have not been so abundantly blessed as I.

 

خدا را سپاس

به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم.

کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده ای بی بهره اند

I Am Thankful ... 

I can work.

There are those who have to depend on others for even their most basic needs

خدا را سپاس

من میتونم کار کنم .

کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره شون هم به دیگران محتاجند

I Am Thankful ...

I have been loved.

There are those for whom no one has ever cared.

خدا را سپاس

که کسی هست که منو دوست داره.

کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 10:1  توسط محمد  | 

خسرو فرشیدورد استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی




 

این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

 آن کشور نو، آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

 در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی ست که در کلگری و نیس و پکن نیست

 در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی ست که در ساحل دریای عدن نیست

 در پیکر گلهای دلاویز شمیران

عطری ست که در نافهّ آهوی ختن نیست

 آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانهّ من نیست

 آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست

دردی ست که همتاش در این دیر کهن نیست

 من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

 هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

 پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

 هر چند که سرسبز بوَد دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

 این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

  این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانهّ من نیست

با نهایت تاسف استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی دکتر خسرو فرشیدورد ، در روز نهم دیماه 88 در تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" در تهران به دیار باقی شتافته اند. استاد زبان و ادبیات دانشکده ادبیات دانشگاه تهران چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آنجا دار فانی را وداع گفت. جندی پیش، یکی از انجمنهای فرهنگی یادنامه‌ای را در بزرگداشت این استاد به قلم کمال حاج سید جوادی منتشر کرده بود. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 9:19  توسط محمد  | 

شعر سبز « فریدون مشیری »

شعر سبز «فریدون مشیری»، در صفحه اول لغتنامه آن‌لاین دهخدا

صفحه اول لغتنامه آن‌لاین دهخدا چند روزی است که به این شعر سبز «فریدون مشیری» مزین شده است:
 زان پیشتر که از سر ما آب بگذرد
 با ناخدا بگوی که از خواب بگذرد

 این کشتی شکسته در این تندباد سخت
 آخر چگونه از دل گرداب بگذرد

 ای سرزمین مادری، ای خانه ی پدر
 یادت چو آتش از دل بی تاب بگذرد

 ترسم که چاره ای نکند نوش دارویی
 زین موج خون که از سر سهراب بگذرد

 گر همچو رعد، نعره برآریم همزمان
 کی خواب خوش به دیده ی ارباب بگذرد


 برگرفته از: لغتنامه آنلاین دهخدا

http://www.loghatnaameh.com/home-fa.html

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 22:38  توسط محمد  | 

معرکه گيری

معرکه گيری           

مردم همه برای ديدن معرکه به دور مردی که لاف از اجرای برنامه خارق العاده خود می زد جمع شده بودند. مرد معرکه گير با آب و تاب زياد از برنامه محيرالعقول خود دم می زد و می گفت، در نزاع بين يک گربه و جوجه، آن که فرار را بر قرار ترجيح خواهد داد گربه است، نه جوجه و حاضران با ناباوری به دور مرد معرکه گير حلقه زده بودند و منتظر نمايش آن چه معرکه گير ادعا می کرد بودند. عاقبت مرد معرکه گير بعد از چند دور زدن در حلقه مردم مشتاق تماشاچی و جمع کردن چندين سکه و اسکناس بالاخره به وسط ميدان رفت و از ميان کيسه ای که در بساط معرکه گيری خود داشت جوجه ی زرد و نحيفی را بيرون کشيد و در حالی که آن را در ميان دستان خود گرفته بود و به مردم نشان می داد با صدای بلند گفت "اين همان جوجه ی پهلوان است که هيچ گربه ای جرات گرفتن او را ندارد، باور نمی کنيد؟ حال نشانتان می دهم" و بعد با صدای بلند خطاب کرد: آها...ی پس چه شد آن گربه ای را که گفتم، بگيريد و بياريدش؟
لحظه ای بعد از ميان مردم تماشاچی، جوانکی در حالی که کيسه ای در دست داشت، نفس نفس زنان به وسط ميدان آمد و گفت: بفرمائيد، مرشد همين الآن اين گربه را گرفتم... بعد کيسه را به دست معرکه گير داد و خود به سرعت به ميان جمعيت رفت .
معرکه گير کيسه را گرفت و در حالی که همچنان از وصف جوجه اش دم می زد، ابتدا جوجه را به زمين گذاشت و بعد آرام آرام درب کيسه ای که گربه در آن بود را باز کرد، که ناگهان گربه ای وحشت زده از ميان کيسه بيرون جهيد و هراسناک به دور حلقه ای که مردم برای ديدن آن، معرکه ايجاد کرده بودند، بنای دويدن گذاشت، گربه بيچاره گويی از ديدن جوجه ای به آن نحيفی که بدون هراس ناظر ماجرای فرار گربه و هيجان مردم بود، وحشت کرده بود و به دنبال روزنه ای برای فرار می گشت از همين رو بی مهابا خود را به پاهای مردم می کوبيد تا راهی برای گريز بيابد تا اين که عاقبت از ميان پاهای مردم راه گريزی يافت و از آن معرکه جان سالم بدر برد.

بعد از پايان معرکه و متفرق شدن تماشاچيان، مرد معرکه گير در حالی که با دستيارش در حال جمع کردن بساط معرکه خود بودند، رندی به کنارشان آمد و با لبخندی گفت: خدا قوت پهلوان، يک خواهشی داشتم. مرد معرکه گير گفت: بگو. رند گفت: اگر بگويی چگونه گربه ای با آن هيبت را از اين جوجه ترساندی که آن چنان پا به فرار گذاشته است به همان اندازه که از اين معرکه پول جمع آوری کردی، می دهم.

مرد معرکه گير بعد از شمارش پول های جمع شده گفت: اول پول را بده تا بگويم. رند هم به سرعت دست در جيب کرد و پولی را که معرکه گير می خواست پرداخت کرد و بی صبرانه منتظر شنيدن رمز و راز آن معرکه شد.

مرد معرکه گير گفت: اول آن که برای اين کار ابتدا مضنه زدم .
رند گفت : يعنی چه ؟
معرکه گير گفت: اول با حرف ذهن مردم را نسبت به کاری که می خواستم انجام بدم آماده کردم و آن قدر گفتم و گفتم که برای ديدن معرکه مشتاق شدند تا جائی که ديدی حتی حاضر به پرداخت پول هم شدند .
دوم اين که قبل از نمايش گربه ای را در کيسه ای انداختم و به دستيارم سپردم وقتی من در حال رجز خوانی برای جلب تماشاچيان هستم، او کمی پائين تر از محل معرکه کيسه ای که گربه در آن بود را به دور سر خود آن قدر بچرخاند که وقتی درب کيسه را باز کردم گربه از شدت دوران آن قدر گيج باشد که قادر به تشخيص هيچ کس نبوده، چه رسد به جوجه نحيف و لاغر من، تنها به فکر فرار باشد که ديديد بالاخره هم فرار کرد و رفت .

اين حکايت را از آن رو آوردم تا حال روز ما و دنيای امروز را توصيف کرده باشم که دولتمردان امروز ما آن معرکه گير و دول دنيا، گربه ی در کيسه و مردم جهان، تماشاچی و ما هم آن جوجه پهلوان مسخ شده ی معرکه هستيم .

بيژن صف سری
http://www.bijan-safsari.com

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 16:57  توسط محمد  | 

یار دبستانی من


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟


یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما ، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو ، رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
*** *** سال ساخت: بهمن 1357 ****** ترانه سُرا: منصور تهرانی

 دانلود ترانه با حجم ۳ مگابایت

دریافت فایل 64Kbps (باصدای فریدون فروغی)

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 23:45  توسط محمد  | 

جنبش سبز

تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبار

چه در غزه - چه در لبنان چه در قدس و چه در ایران .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 20:14  توسط محمد  | 

راز پیروزی اسکندر بر ایران


راز پیروزی اسکندر بر ایران

نویسنده: مرتضی محمدی |

میگویند اسکندر پس از حمله به ایران در اداره کشور درمانده و مستأصل بود. اواز خود و مشاورانش میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد: «نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد .

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:12  توسط محمد  | 

Human beings

Human beings are members of a whole
In creation of one essence and soul
 
If one member is afflicted with pain
Other members uneasy will remain
 
If you have no sympathy for human pain
The name of human you cannot retain

 Persian poet Sa'di

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:1  توسط محمد  | 

كوه بايد شد

كوه بايد شد

 چه كسي مي خواهد من و تو ما نشويم، خانه اش ويران باد

من اگر ما نشوم، تنهايم، تو اگر ما نشوي، خويشتني

 از كجا كه من و تو، شور يكپارچگي را در شرق، باز برپا نكنيم

 از كجا كه من و تو، مشت رسوايان را وا نكنيم

 من اگر برخيزم، تو اگر برخيزي، همه برمي خيزند

 من اگر بنشينم، تو اگر بنشيني،

 چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟

 چه كسي پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد؟

 دشت ها نام تو را می گويند، كوه ها شعر مرا مي خوانند

 كوه بايد شد و ماند، رود بايد شد و رفت، دشت بايد شد و خواند

 در من اين جلوه ی اندوه ز چيست؟ در تو اين قصه ی پرهيز كه چه؟

 حرف را بايد زد، درد را بايد گفت.

 "حمید مصدق"

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 23:8  توسط محمد  | 

خانه ام آتش گرفته است

خانه ام آتش گرفته است ، آتشي جان سوز

 هرطرف مي سوزد اين آتش

 پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود

 من به هر سو ميدوم گريان

 در لهيب آتش پر دود

 وز ميان خنده هايم تلخ

 و خروش گريه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

 مي كنم فرياد ، اي فرياد ،اي فرياد

 خانه ام آتش گرفته است ،آتشي بي رحم

 همچنان مي سوزد اين آتش

 نقشهايي را كه من بستم به خون دل

 برسرو چشم در ديوار

 در شب رسواي بي ساحل

 واي برمن سوزد وسوزد

 غنچه هايي را كه پروردم به دشواري

 در دهان گود گلدانها ، روزهاي سخت بيماري

 از فراز بامهاشان شاد ، دشمنانم

 موزيانه خنده هاي فتحشان بر لب

 بر من آتش به جان ، نازل

 در پناه اين مشبك شب

 من به هر سو مي دوم گريان

 از اين بيداد

 مي كنم فرياد ، اي فرياد ، اي فرياد

 واي بر من ، همچنان ميسوزد اين آتش

 آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان

 وانچه دارد منظر وايوان

 من به دستان پر از تاول

 اين طرف را مي كنم خاموش

 وز لهيب آن روم از هوش

 زان دگر سو شعله برخيزد ،‌به گردش دود

 تا سحرگاهان كه می داند ، كه بود من شود نابود

 خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر

 صبح از من مانده برجا مشت خاكستر

 واي آيا هيچ سر برمي كنند از خواب

 مهربان همسايگانم از پي امداد

 سوزد اين آتش بي دادگر بنياد

 مي كنم فرياد اي فرياد اي فرياد

 مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 11:13  توسط محمد  | 

چند نکته که به دوباره خواندنش می ارزد.

 
1. با احمق بحث نكنيم و بگذاريم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي كند.  

  
2. با وقيح جدل نكنيم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روح ما را تباه مي‌كند. 

 
3. از حسود دوري كنيم چون اگر دنيا را هم به او تقديم كنيم باز از زندان تنگ حسادت بيرون نمي آيد.  
  

4. تنهايي را به بودن در جمعي كه ما را از خودمان جدا مي کند، ترجيح دهيم. 

  
5. از «از دست دادن» نهراسيم که ثروت ما به اندازه شهامت ما در نداشتن است. 

  
6. بيشتر را بر کمتر ترجيح ندهيم که قدرت ما در نخواستن و منفعت ما در سبکباري است. 

  
7. کمتر سخن بگوييم که بزرگي ما در حرفهايي است که براي نهفتن داريم، نه براي گفتن. 

  
8. از سرعت خود بکاهيم، که آنان که سريع تر مي دوند، فرصت انديشيدن به خود نمي دهند. 

  
9. ديگران را ببينيم، تا در دام خويشتن محوري، اسير نشويم. 

  
10. از کودکان بياموزيم، پيش از آن که بزرگ شوند و ديگر نتوان از آنان آموخت...


+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 22:25  توسط محمد  | 

ترانه غوغای ستارگان

ترانه غوغای ستارگان ( آلبوم مستی ) :
ترانه ای که برای اولین بار توسط بانو پروین خوانده شد
و بعدها ستار عزیز این ترانه ی بسیار زیبا رو بازخوانی کرده است .

آهنگساز : همایون خرم 

ترانه سرا : کریم فکور


امشب در سر شوری دارم ، امشب در دل نوری دارم 
باز امشب در اوج آسمانم ، رازی باشد با ستارگانم
امشب یک سر شوق و شورم ، از این عالم گویی دورم

از شادی پرگیرم که رسم به فلک ، سرود هستی خوانم در بر حور و ملک
در آسمانها غوغا فکنم ، سبو بریزم ساغر شکنم

با ماه و پروین سخنی گویم ، از روی مه خود اثری جویم
جان یابم زین شبها ، جان یابم زین شبها 

ماه و زهره را به طرب آرم ، از خود بی خبرم ز شعف دارم
نغمه ای بر لبها ، نغمه ای بر لبها

امشب در سر شوری دارم ، امشب در دل نوری دارم 
باز امشب در اوج آسمانم ، رازی باشد با ستارگانم

امشب یک سر شوق و شورم ، از این عالم گویی دورم .

دانلود ترانه غوغای ستارگان

http://sattar1.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:8  توسط محمد  | 

تناقض های زمان ما Paradox of Our Times

  مطلبی توی اینترنت دیدم تحت عنوان تناقضهای زمان ما ... هر چی بیشتر خوندمش احساس کردم که واقعیت داره ، به نظر شما اینطور نیست ؟!‌ ..... 

 Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

 ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

   We have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

 مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

   We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

 متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

 بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

 چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست  نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

   We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

 زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

 ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

 بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

   We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

 ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

 فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

 بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

   We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

 عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

 کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

   These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

 اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

 فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

 بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

 در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

   Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

 زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

 زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

 از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days "

 عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

 بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

 هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 http://hamidshafaghi.persianblog.ir/

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 13:41  توسط محمد  | 

فرمول افزايش طول عمر تا 114 سالگي

 دانشمندان فرمولي را پيدا کرده‌اند که نشان مي‌دهد چه عاداتي در زندگي سبب افزايش طول عمر مي‌شوند و چند سال به عمر ما مي‌افزايند.

 به گزارش خبرگزاري ريا نووستي، پژوهشگران دانشگاه هاروارد به مدت 60 سال بر گروهي 600 نفري نظارت کرده و در نتيجه موفق شدند چند عامل مهم در رفتار افراد را تعيين کنند که بر طول عمر تاثير بسزايي دارند.

 براساس نتايج اين پژوهش‌ها، افراد خوشبخت که پول قرض نمي‌گيرند، بيشتر عمر مي‌کنند تا افراد بدبين. همچنين افرادي که شکلات دوست دارند، افراد ديندار و سبزيخواران نيز عمر طولاني‌تري دارند.

همچنين پژوهش‌هاي اخير نشان مي‌دهد افرادي که زندگي سالم دارند، چند سال بيشتر زندگي مي‌کنند.

براي اينکه 2 سال بيشتر زندگي کنيد:

شکلات بخوريد. تحقيقات نشان مي‌دهند که شکلات غليظ و تلخ براي قلب مفيد است.

 براي اينکه 3 سال بيشتر زندگي کنيد:

ديندار باشيد و دوستان بسياري داشته باشيد. تحقيقات نشان دادند که حضور مرتب در حرم و اماکن مذهبي استرس را کاهش مي‌دهد. همچنين دوستي و ارتباطات اجتماعي نيز همين تاثير را نشان مي‌دهند.

 براي اينکه 3.6 سال بيشتر زندگي کنيد:

گوشت کمتر بخوريد. سبزيخواري و يا تنها کاهش مقدار گوشت در غذا مي‌تواند بعلت کاهش غلظت چربي در بدن طول عمر را افزايش دهد، زيرا در ازاي آن مصرف ميوه و سبزيجات افزايش مي‌يابد.

 براي اينکه 3.7 سال بيشتر زندگي کنيد:

زندگي فعالي داشته باشيد. دانشمندان تاييد مي‌کنند که تحرک و نرمش و ورزش تاثير مثبتي بر قلب مي‌گذارد و نمي گذارد که فرد چاق شود.

 براي اينکه 5 سال بيشتر زندگي کنيد:

تحصيل کرده و با دانش باشيد. دانشمندان هاروارد بدين نتيجه رسيدند که زنان داراي تحصيلات دانشگاهي بطور متوسط 5 سال بيش از زنان بدون تحصيلات عاليه زندگي مي‌کنند.

 براي اينکه 7.5 سال بيشتر زندگي کنيد:

مثبت نگر باشيد. پژوهش‌ها ثابت کرده اند که ريسک مرگ زودرس براي افراد حوشبين 55% کمتر است.

 براي اينکه 8 تا 10 سال بيشتر زندگي کنيد:

سيگار نکشيد. افرادي که هيچگاه سيگار نکشيده اند، بطور متوسط 10 سال بيش از افراد سيگاري زندگي مي‌کنند. اگر مردان در سن 35 سالگي سيگار را ترک کنند، مي‌توانند بطور متوسط 5.1 سال به طول عمر خود بيفزايند.

 براي اينکه 10 سال بيشتر زندگي کنيد:

خوشبخت باشيد. افراد خوشبخت بطور متوسط 10 سال بيش از سايرين زندگي مي‌کنند.

http://www.tabnak.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 23:37  توسط محمد  | 

تصاویر زیبا و دیدنی از زمین

تصاویر زیبا و دیدنی از زمین .

فوق العاده جالب از موضوعات و مناطق مختلف کره زمین از بالا

http://www.boston.com/bigpicture/2008/10/earth_from_above_comes_to_nyc.html

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 1:5  توسط محمد  | 

چرا پیش نمی رویم؟

یافتن درد ، جست وجوی درمان

چرا پیش نمی رویم؟

یکی از ایرانیانی که از دهها سال پیش در دوبی قهوه خانه داشت و اینک نیز دارد، تعریف می کرد که 35-30 سال پیش، اهالی دوبی کنار ساحل می ایستادند، دستهایشان را بر روی پیشانی، سایه بان چشمانشان می کردند و به دریا می نگریستند تا ببینند لنج های ایرانی، کی از راه می رسند تا برایشان آب شیرین بیاورند! ولی امروز...!

عصرایران؛ جعفر محمدی- "کارگران ژاپنی در تهران مشغول به کار هستند"؛ زیرنویس عکسی است که در سالهای نه چندان دور، در یکی از روزنامه های ایران چاپ شده بود... اما چرخ روزگار چرخید و چرخید و کار به جایی رسید که همان ژاپنی ها، برای پذیرش کارگران ایرانی، هزار شرط و شروط می گذارند.

 

ژاپن اما، تنها کشوری نیست که در مسابقه توسعه، از ما سبقت گرفته است. زمانی که ایرانی ها در کارخانه ایران ناسیونال در کار تولید و مونتاژ پیکان بودند، کره ای ها در کارخانه "کیا" دلشان به تولید دوچرخه خوش بود و اتفاقا دوچرخه های "کیا" گذرشان به ایران هم افتاد و بخشی از دوران کودکی من نیز در آرزوی داشتن یکی از همین دوچرخه ها سپری شد.

 

اینک اما، همان کره و همان "کیا"، خودروهایی می سازد که وقتی در خوردوی سمند وطنی ام، یکی از آنها را می بینم، به یاد می آورم که کره ای ها هم از ما سبقت گرفتند؛ می گویند سود خالص دو شرکت ال جی و سامسونگ کره جنوبی از کل فروش نفت ایران هم بالاتر است.

 

چند روز پیش هم که مراسم باشکوه المپیک پکن را تماشا می کردم، در میان آن همه عظمت و زیبایی که محصول شگفت انگیزی از هنر و فناوری و نظم بود، به این می اندیشیدم که تا همین 30 سال پیش، چین هم حرفی برای گفتن نداشت؛ کشوری بود فقیر، دور از فناوری، پرجمعیت و هر لحظه در آستانه انفجار و مصیبت.

جالب است، چینی ها سه چهار دهه پیش، حتی یک کیلومتر اتوبان هم نداشتند و اینک یکی از بزرگترین شبکه های بزرگراهی دنیا متعلق به چین است.

 

در صفحه اقتصادی روزنامه ای که اکنون روی میزم قرار دارد نیز این تیتر نظرم را جلب می کند: "رشد اقتصاد چین در نیمه نخست 2008 به عدد 10 و چهار دهم درصد رسید."

 

چین بدبخت دیروز، امروز به جایی رسیده که از سوزن خیاطی تا ماهواره را می سازد و ما هم دلمان خوش است که از درون لپ لپ هایی که برای بچه هایمان می خریم، کدام یک از اسباب بازی های چینی درمی آید؟!

 

امروز چین در داخل مرزهایش نیست. وسعتی است به اندازه همه دنیا؛ باور ندارید ببینید در خانه یا دفترتان چقدر جنس چینی وجود دارد و از جمله درون کیس همین رایانه ای که با آن این مطلب را باز کرده اید!

 

مالزی هم ماجرای کمابیش مشابهی دارد. بیست و اندی سال پیش که دکتر ماهاتیر محمد ، مطب اش را به قصد دفتر نخست وزیری ترک کرد، تابلوی کوچکی بر در مطب اش نصب کرد که روی آن نوشته شده بود: "دکتر برای معالجه به کشورش رفته است. او به زودی برمی گردد." و به زودی هم برگشت زیرا رساندن کشوری که بسیاری از مردمانش بالای درخت ها زندگی می کردند به آنجایی که هم اکنون هست، در 25 سال، کار آسانی نبود ولی مالزیایی ها و معمار کشور نوین شان، توانستند.

 

امارات متحده عربی هم نمونه ای دیگر است. امارات هر چند کشوری صنعتی و دارای فناوری های خاص خود نیست اما دولتمردانش توانستند در کوتاه زمانی، آن را از یک صحرای لم یزرع به یکی از مراکز بزرگ تجاری - توریستی جهان تبدیل کنند.

 

یکی از ایرانیانی که از دهها سال پیش در دوبی قهوه خانه داشت و اینک نیز دارد، تعریف می کرد که 35-30 سال پیش، اهالی دوبی کنار ساحل می ایستادند، دستهایشان را بر روی پیشانی، سایه بان چشمانشان می کردند و به دریا می نگریستند تا ببینند لنج های ایرانی، کی از راه می رسند تا برایشان آب شیرین بیاورند! ولی امروز...!

 

ادامه دادن این فهرست و افزودن نام کشورهای دیگری مثل هند، ترکیه، سنگاپور و ... چیزی جز حسرت افزایی به دنبال نخواهد داشت ولی این سوال همچنان بی پاسخ مانده است که چرا ما نتوانسته ایم به جایگاهی که شایسته مان هست برسیم؟

 

پاسخ به این پرسش راهبردی، قطعا در یک نوشتار و از یک زاویه دید میسر نخواهد بود اما تلاش می کنم، آنچه به نظرم "مهمترین مانع" است را مختصروار مورد اشاره قرار دهم تا فتح بابی باشد برای ادامه بحث و البته بسیار خرسند خواهم شد چنانچه کاربران عصرایران چه در ایران و چه در سایر نقاط جهان، زوایای دیگری بگشایند و با مقالات و یادداشت های خود، به پیشبرد این "بحث ملی" کمک کنند.

 

به نظر می رسد بزرگترین و ریشه ای ترین عاملی که باعث شده است به جایی که باید ، نرسیم، این است که هنوز تکلیف مان را روشن نکرده ایم و هنوز اجماعی بر سر مقصد حاصل نشده است. ما هنوز در بحث های کلان و تئوریک گرفتار مناظره و مجادله ایم. هنوز بر سر این دعواست که اقتصاد مان چه الگویی را پیشه کند. یک روز سخن از آزادسازی آن به میان می آید و روزی دیگر و در دولتی دیگر در همین نظام، شاهد افزایش تصدی گری دولت هستیم.

 هنوز در تعریف جمهوریت و اسلامیت نظام، بحث و جدل ادامه دارد. درباره نقش و میزان مداخله حکومت در شوون فردی افراد نیز اختلاف نظر فراوان است و صاحب هر دیدگاهی که قدرت را به دست گیرد در زمان تصدی اش، بر منش خویش می رود و بعد از مدتی که دیگری بر مسند قدرت می نشیند، راهی دیگر در پیش می گیرد.

 در سایر حوزه ها نیز همین وضعیت حاکم است. روزی در این کشور یک اثر سینمایی منتقد و نیش دار بر روی پرده سینما می رود و روزی دیگر، فیلمی ملایم تر از آن، توقیف می شود و همه حیران می مانند که بالاخره چه قاعده ای حاکم است!

 یا از یک سو در این کشور، سخن از نظام فدرالی و شبه فدرالی به میان می آید و حتی از طرح تقسیم کشور به 10 استان بزرگ و تفویض اختیارات حکومت مرکزی به آنها سخن گفته می شود و در همان حال می بینیم نه تنها استان ها در 10 منطقه تجمیع نشدند، بلکه به استان های کوچکتر نیز تقسیم شدند.

 

خلاصه مطلب آنکه هنوز نمی دانیم قرار است کجا برویم.

 

مثل ما، مثل اعضای خانواده ای است که برای تعطیلات تابستانی شان، فقط این را می دانند که می خواهند به سفر بروند (درست مانند ما که فقط می دانیم می خواهیم پیشرفت کنیم) اما درباره مقصد اختلاف دارند. یکی کیش را پیشنهاد می کند در جنوب و دیگری انزلی را در شمال. یکی از سر ایمان، سفر مشهد را پیشنهاد می کند و آن دیگری سواحل دریای آنتالیا را خواهان است و سرانجام، فرمان خودرو، به دست یکی می افتد و او راهی غرب می شود و چند کیلومتر آن سوتر، آن دیگری که سفر به شرق را پیشنهاد کرده بود، کنترل خودرو را به دست می گیرد و آن را در جهت معکوس هدایت می کند. ساعتی بعد، این خودرو رو به جنوب حرکت می کند و ساعاتی دیگر در مسیر شمال است و این قصه همچنان ادامه دارد...!

 بدیهی است که اعضای این خانواده، برغم آنکه کیلومترها رانندگی کرده اند و متحمل هزینه های سفر شده اند و بارها در پمپ بنزین ها پول بنزین داده اند، هرگز به جایی نمی رسند و حال آنکه اگر تصمیم جمعی بر آن می شد که مثلا به شیراز بروند، ولو آنکه برخی قلبا مایل به این مقصد نبوده باشند، می توانستند بالاخره به جایی برسند و روزگاری را خوش باشند.

 اما در کشورهای پیشرفته ، این اجماع و تفاهم بر سر اصول و کلیات و غایت ، حاصل شده است و البته این مهم ، جز از رهگذر تفاهم و اغماض صاحبان سلائق و علایق مختلف پدید نیامده است .

از این روست که به عنوان مثال در رقابت های انتخاباتی این کشورها می بینید که رقیبان ، نه بر سر تعریف آزادی و رابطه مردم با حکومت ، که درباره یک اختلاف نیم درصدی در حوزه مالیات بر صنایع با یکدیگر مناظره می کنند.

 آنها ، مقصد سفر را تعیین کرده اند و اینک در مسیری که همه بر روی آن اتفاق نظر دارند، فقط بر سر این بحث می کنند که با چه سرعتی حرکت کنند یا در کدام رستوران بین راهی توقف نمایند و یا حداکثر این که فلان مسیر را با هواپیما طی کنند یا با قطار؟

 

دقیقاً به همین دلیل است که خودروی آنها ، با طی مسافتی کوتاه تر و مصرف سوخت کمتر به مقصدهای پی در پی اش می رسد ولی خودروی ما ، همچنان در حیرانی خود ، گاه عبور از یک مسیر را بارها و بارها تکرار می کند.

 اما چرا تفاهم بر سر غایت ، در کشور ما بر قرار نمی شود؟

شاید ، پاسخ این سوال را بتوان در ویژگی نه چندان جالب بسیاری از ما ایرانی ها سراغ گرفت ، در این که خیلی از ما ، خود را عقل کل می دانیم و بدتر از آن ، می پنداریم که رسالتی بزرگ به نام رهانیدن بقیه ( که عقل کل نیستند) از جهالت داریم و باز بدتر از این یکی هم این است که اهل انعطاف و سر تسلیم فرود آوردن در مقابل حرف حق دیگران نیستیم ؛ این یک جمله غریب در فرهنگ ماست: حرف های شما مرا متقاعد کرد ، من از باور قبلی ام ، عدول کردم!

 بی هیچ تعارفی باید گفت تا این خصیصه ها ، در ما وجود دارد ، نه تفاهمی درباره مقصد به دست خواهد آمد و نه طبیعتاً توافقی درباره نحوه رسیدن به آن و جزئیات این سفر جمعی!

http://www.asriran.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2:0  توسط محمد  | 

ریشه جالب ضرب المثل ماستمالی کردن

عبارت مثلی"ماستمالی کردن" به عقیدۀ استاد محمد علی جمال زاده در کتاب فرهنگ لغات عامیانه یعنی: امری که ممکن است موجب مرافعه و نزاع شود لاپوشانی کردن و آنرا مورد توجیه و تأویل قرار دادن، رفع و رجوع کردن، سروته کاری را بهم آوردن و ظاهر قضایا را به نحوی درست کردن است. به گفتۀ علامه دهخدا، از ماستمالی معانی و مفاهیم مداهنه و اغماض و بالاخره ندیده گرفتن مسائلی که موجب خشم یا اختلاف گردد نیز افاده می شود.

 

آنچه نگارنده را به تعقیب و تحقیق در پیدا کردن ریشۀ تاریخی این ضرب المثل واداشت وجود کلمۀ ماست یعنی این ماده خوراکی لبنیاتی در آن  و ارتباط آن با مداهنه و اغماض و رفع و رجوع کردن امور مورد اختلاف بوده است که خوشبختانه پس از سالها پرس و جو و تحقیق و جویندگی و یابندگی رسید.

اینک شرح قضیه:

 قضیه ماستمالی کردن از حوادثی است که درعصر بنیانگذار سلسلۀ پهلوی اتفاق افتاد و شادروان محمد مسعود این حادثه را در یکی از شماره های روزنامۀ مرد امروز به این صورت نقل کرده است:

 «هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و فوزیه چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند. در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بود دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور متجاوز از یکهزار و دویست ریال از کدخدای ده گرفتند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماستمالی کردند.»

 به طوری که ملاحظه شد قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح و مثل سائر از هفتاد سال نمی گذرد، زیرا عروسی مزبور در سال 1317 شمسی برگذار گردید و مدتها موضوع اصلی شوخیهای محافل و مجالس بود و در عصر حاضر نیز در موارد لازم و مقتضی بازار رایجی دارد. چنانچه کسانی برای این ضرب المثل زمانی دورتر و قدیمیتر از هفتاد سال سراغ داشته باشند منت پذیر خواهیم بود که دلایل و مستنداتشان را به نام خودشان ثبت و ضبط کند. آری، ماستمالی کردن یعنی قضیه را به صورت ظاهر خاتمه دادن، از آن موقع ورد زبان گردید و در موارد لازم و بالمناسبه مورد استفاده و استناد قرار می گیرد.

http://www.todaylink.ir/go/index.php?id=21021

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:57  توسط محمد  |